شنیده می شوید یعنی چه؟!

فروردین ۲۳م, ۱۳۹۱ by شهرام گیل آبادی

روزی در میدان ارک یعنی ساختمان قدیم رادیو در اتاقم نشسته بودم، رادیو روشن بود. گوینده برنامه عصرگاهی گفت: رادیو تهران صدای پایتخت.
به ذهنم رسید این شعار می توان کارکردهای زیادی داشته باشد. در ابتدا فقط کارکردهای تبلیغاتی آن را تصور کردم اما کمی که در مورد شعار فکر کردم مجبور شدم در این خصوص مطالعه کنم. با انجام مطالعات متفاوت به کارکردهای پیچیده شعار پی بردم. متوجه شده یک شعار ویترین چند منبع است. ابتدا بنیادهای فکری یا پارادایم ها را نشان می دهد، سپس نظریه خاص نگارنده یا نگارندگان را به نمایش می گذارد. یعنی از شعار هوشمندانه ای که وضع می شود. می توان به مبناها، ماهیت ها و حتی روشهای کارکردی مجموعه ها یا آدم ها پی برد. بعد از نظریه قالب بر تدوین شعار نوع نگاه یا بیان نگارشگران شعار بهتر است اینگونه بگوییم نوع و زاویه دیدی که نسبت به پیرامون خود دارند را روشن می کند.  یعنی زاویه دید معنایی که از این زاویه روشها، مدل ها و حتی محورها و موضوعات ، سیاست ها و استراتژی ها یا راهبردها هم قابل دستیابی است.
این موضوع دایم یکی از دغدغه های اساسی من برای جهت دادن به ذهن مدیران، برنامه سازان و حتی شنودگان رادیو شد. وقتی مدیر رادیو جوان شدم شعارهای متفاوت و پراکنده ای را دیدم که حتی برخی برنامه سازان در برنامه هایشان به کار می بردند، اما نوعا این شعارها کارکردهای دفعی داشتند و یا بیشتر جنبه های شاعرانه و یا جملات زیبا بودند.
همیشه به شکوه شعار «نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی» که فکر می کردم به خودم یادآوری می کردم ، ایران می خواهد خودش باشد، روی پای خودش، باید جمهوری ای که آن هم برآمده از اسلام باشد و هزاران نکته راهبردی که در این شعار می توان یافت.
کار برایم عمق و وسعت بیشتری پیدا کرد، رادیویی برای جوانان که می خواهد برای جوانان برنامه سازی کند. یعنی نه درباره جوانان که بدون شک، مخاطبان آن پدر و مادرها یا دیگران منهای جوانان باشند. نه چیز دیگری. این نوع نگاه با روحیه جوانی باید سازگار می شد، پس باید نظریه ای تازه با تمام مقتضیات کشور را در خود جای می داد. شاید نظریه ای که از ترکیب نیاز و مصلحت و نه از نوع اقتدارگرای آن. معمولا مصلحت گرایی در رسانه آنقدر پررنگ می شد که این فیلتر دیگر اجازه هیچ حرکت متفاوتی را به برنامه سازان نمی داد؛ اما بلاخره باید تصمیم می گرفتیم. رئیس صداوسیما بر اساس گفتمان تازه خود به جد خواسته بود تغییرات اساسی در این رادیو برای جذب شنونده به وجود بیاید. البته شعار «چند صدایی» رئیس صداوسیما به یکی از راهبردهای این سازمان داشت بدل می شد که معاون صدا در حال تدوین راهبردهایی مانند حفظ مخاطب قبل و جذب مخاطب تازه بود که این راهبردها بعدها به دوازده به اضافه یک مشهور شدند که «گراند تئوری» رادیو را بر اساس «پرواز رادیو در سپهررسانه ای» بنا گذاشت.
در رادیو جوان، ما از منظر شروع کردیم؛ برای رسیدن به منظری – منظری که جوانانه از یک سو  توجه جدی به زبان معیار رادیو جوان، از طرفی دیگر طراحی محتوایی تازه بر این اساس را داشته باشد. بر اساس این برنامه جامع پنج ساله این رادیو کار کرده و نظام دادیم.
برای رسیدن به زبان معیار این رادیو، که اعتقاد داشتیم باید هر رادیویی نسبت به مخاطب و ماموریت ذاتی خود یک زبان معیار داشته باشد، که گفتار آن را تحت تاثیر قرار دهد به همین سبب ۲۶ جلسه با کارشناسان زبده زبانی کشور گذاشتیم. «زبان به عنوان زیرساختی که روحیات، خلقیات، فکر ، اندیشه و همه چیزهایی که پشتوانه گفتار قرار می گیرند را تحت تاثیر قرار می دهد.»
حدود ۲۵ جلسه با محوریت کارشناسان زبده علوم متفاوت برای رسیدن به چشم انداز پنج ساله رادیوجوان طراحی و با مدیریت اطلاعات و برنامه ریزی و مدیریت طرح و برنامه رادیو جوان این کار را انجام دادیم. در کنار این امور با دوستان هنری براساس این عملکرد مبانی بحث هویت بصری شبکه را آغاز کردیم تا رنگ، نشان و موتیوهایی که می تواند در تبلیغات هم سو با هویت صوتی شبکه باشد را بنا بگذاریم.
در این فعالیت ها، کم کم داشتیم به یک مدل ارتباطی می رسیدیم که البته در این راه، آزمون و خطاها و در نهایت آسیب های زیادی داشتیم. این مدل ارتباطی را بنده بعدها «تقارن همسو و دور همگرا» نامگذاری کردم. به اتکای زحمات مدیران و برنامه سازان شبکه که واقعا تیم یکدستی بودیم که علی رقم تضارب اندیشه ای که وجود داشت همه با دلسوزی و دلدادگی کار می کردند. به جایی رسیده بودیم که بنده در شورایی در حضور رئیس سازمان صداوسیما و مدیران تلویزیون اعلام کردم با حمایت های ریاست سازمان و معاون صدا در آینده نزدیک به جایی می رسیم که روز در اختیار رادیو جوان و شب در اختیار تلویزیون باشد. فکر طراحی شعاری متناسب با این فضا و شاید ادعایی که البته بعدها تا حدودی به تحقق پیوست دایم فکر بنده را به خود مشغول کرده بود.
روزی در جمع گویندگان گفتم: چرا ما نباید رادیو جوان ایران باشیم؟ چرا ما خودمان را در جغرافیای بزرگ ایران نباید تعریف کنیم؟ مهران دوستی گفت: چطوری می شود این کار را انجام داد؟
گفتم ما باید صدای جوانان کشور باشیم. آنجا به بچه ها گفتم به مرکز موسیقی سازمان سفارش داده ام که هر استانی موسیقی با کلامی برای معرفی خود تولید کند تا ما ۳۰ معرفی موسیقیایی داشته باشیم و اسم این طرح را سیمرغ گذاشته ام. همانجا خانم جعفرپور اشاره کرد که گزارشگرانی که معمولا می گویند در سطح شهر هستیم و شاید هم از داخل جام جم گزارش می دهند. یاد میدان ارک، یعنی ساختمان رادیو تهران افتادم که چون در مرکز شهر و در دل بازار بود محرم، ماه مبارک رمضان، عید نوروز و تمام اتفاقات و واقعه هایی که مردم را تحت تاثیر قرار می داد برنامه ساز ما را هم متاثر می کرد. چون برنامه ساز از دل مردمی که بازار را زنده می کردند حرکت کرده و در آنها تردد داشت.
محیط از نزدیک آنها را تحت تاثیر قرار می داد. البته عکس آن را هم داشتیم. مثلا روزی برنامه ساز برنامه عصر رادیو جوان پیش من آمد و گفت:« فساد کشور را گرفته! نمی دانید چه وضعیتی است؟!» پرسیدم: چرا؟ گفت: «جلوی پارک ملت، خیابان ولیعصر و جردن سراسر دختران مشکل دار و پسران لا او بالی هستند.»
آن وقت ها بود که به این برنامه ساز گفتم : « مگر این آدم هایی که شما می گوید چند نفرند؟ اساسا چند درصد مردم ما را تشکیل می دهند؟ و …
این عوارض و دیدن پررنگ آنها اتکا غلط به محیط نزدیک است اما باید توجه کرد نمادها و ایام خاص که خاصیت ملی،پیدا می کند با این گونه موارد فرق دارند. اما البته رادیو هم محدودیت هایی دارد، مثلا روزی بارانی از دفترم در میدان ارک خارج شدم، عصر بود، آب چهارراه گلوبندک تهران را فرا گرفته بود، آبی کثیف و سیاه که معلوم بود تمام آشغال بالا شهر را در خود دارد. مردم زیر باران در آزار بودند. رادیو ماشین روشن بود، خانم نصرآبادی در حال اجرای برنامه عصربود. وسط خیابان چند خانم چادری در آب گیر کرده بودند. کنار آنها رفتم و از آنها خواستم سوار ماشین شوند. بدون هیچ حرفی سوار شدند و تا سوار شدند شروع کردند به دعا کردن. در مسیر، خانم نصرآبادی از باران و لطافت هوا داشت حرف می زد و صحبت های شاعرانه ای داشت. یکی از خانم هایی که از سرتا پا خیس شده بود، شروع کرد به ناسزا گفتن به ایشان. گفت: «جای گرم نشسته، دارد حرفهای بی ربط می زند.» آنجا بود که متوجه شدم ما محیط انتشار پیام را نمی بینیم و درک نمی کنیم پس رسانه نسبت به شنونده خود کور است. فردای آن روز تصمیم گرفتم دوربین مدار بسته ای را در میدان ارگ و یکی را نزدیک چهارراه گلوبندک نصب و روی کامپیوتر گوینده در داخل استودیو وصل کنم. آن تلاش به نتیجه نرسید اما به سایت مرکز کنترل ترافیک وصل شدیم و از تصاویر آن ها استفاده کردیم. تا اینکه طرح استودیو شهر به ذهنم رسید، که استودیویی در مرکز کنترل ترافیک مستقر شود و از آنجا دایم با دیدن تصویر دوربین های داخل شهر به مردم گزارش دهد. با آقای احمدی نژاد شهردار وقت تهران طرح موضوع کردم، ایشان پذیرفت. آقای محمدی، گزارشگر قدیمی رادیو را برای پیگیری مأمور کردم، وقتی دستور را گرفتیم قراردادی با آقای بهبهانی معاون ترافیک شهرداری امضا کردیم تا مخاطب خود را ببینیم. در جلسه گویندگان رادیو جوان به مهران دوستی گفتم برای هرکدامتان یک نقشه می گیرم و از یک کار ساده شروع می کنیم، جاهای دور افتاده ای که کمتر نامشان را شنیده ایم بگویید و بخواهید کسی از آنجا تماس بگیرد و در ارتباط با آن صحبت کند. از این ایده ها بچه های برنامه های مختلف شعار «ایران فقط تهران نیست» را در آوردند و عبدالکریم خیامی در گروه اجتماعی و در برنامه «روی خط جوانی» با مهدی زری باف شروع کردند برنامه سازی با این رویکرد که با جایگزینی مجید حسینی در گروه و رضا ساکی در برنامه  «جوانی به وقت فردا» این شعار و شعارهای دیگر برای فراگیر شدن برنامه سازی را گسترش داد.
روزی خانم سلیمانی مسئول دفتر بنده گفت: «یکی تماس گرفته لهجه ای ناآشنا دارد و پشت تلفن گریه می کند و می گوید آقای دوستی در برنامه اسم شهر ما را غلط گفته است.» گفتم: عذرخواهی کنید و بگویید بنده الآن می گویم تا نام درست شهر شما را بگوید. خانم سلیمانی گفت: «اسرار دارد با شما صحبت کند.» بنده گوشی تلفن را برداشتم؛ ایشان گریه می کرد و می گفت: «نام شهر ما را گوینده اشتباه گفت.» من عذرخواهی کردم و گفتم شما تلفظ درست را بگویید بنده همین الآن می گویم درست اعلام شود. ایشان گفت: «دلیل گریه من این نیست، دلیل گریه من این است که نام شهر و دیارم را از رادیو اعلام کرده اند.» آنوقت بود که مصمم شدم که با ید رادیویی شویم برای تمام جوانان ایران زمین. در شورای مدیران چند نکته منجمله شعاری متناسب با شعور تازه شبکه مطرح شد. به دو نفر از دوستان جوان که از اعضای شورای مدیران هم بودند به طور خاص گفتم که کار کنند. آقایان سیدحسین حسینی و عباس رجب سلمانی و ما تقریباً هر روز چند بار جملاتی که از ترکیب کلمات گوناگون براساس راهبردهای تازه امان بود را با هم رد و بدل می کردیم. بسیاری از جملات تبلیغی، بیلبردها و فضاهای مختلف شرکت ها و جاهای مختلف را بررسی می کردیم. با استادان زیادی مشورت کردیم، تا اینکه روزی براساس پیشنهادی که سیدحسین حسینی آورد جرقه ای در ذهنمان زده شد و در واقع خداوند متعال در ذهنمان «شنیده می شوید» را کاشت. شنیده می شوید. شنیده می شوید تقریباً همه خواسته های ما را به طور مستقیم و غیر مستقیم می توانست درون خودش داشته باشد. شنیده می شوید مدل های ارتباطی زیادی را پیش روی ما نمایان می کرد.
ما با مدل ارتباط آئینی شنیده می شوید را تحلیل کردیم و به ویژگی هایی مانند بازتعریف رادیو برای رسیدن به یک بازمهندسی براساس نقش دادن به مخاطبان و توازن سازی به منظور رسیدن به یک فضای اغنایی و باورپذیر خواستهای خود را تعریف و تبیین کردیم.
مبنای این شعار یکی شدن مانند نقش گنبد و دایره در معماری اسلامی بود؛ زیر گنبد و در دایره هیچ کس بر دیگری ارجح نیست و همه در یک بی ضلعی هستند که می خواهند به یک نقطه که مرکز دایره است برسند. شنیده می شوید یعنی رادیویی برای تمام مردم، یعنی همه می توانند خود را در رادیوی خودشان بشنوند. همین روزها بود که از رادیو صدای مسئولی را می شنیدم که می گفت: «ما خوشحالیم که عوامل ما، گویندگان و برنامه سازانمان شنیده می شوند.» برایم جالب بود که ماهیت این شعار گذر از خودمان و رسیدن به مردم بود. که البته به سرعت جای خود را باز کرد و از زبان مئسولینی مانند رئیس صدا و سیما هم چندین بار شنیده شد که برای رادیو مطرح می شد که مردم در رادیو باید شنیده شوند. بعد از این شعار – سئوالی دایم پیش روی ما گذاشته می شد که چرا باید شنیده شوند؟!
روزی در رادیو تهران در دفترم نشسته بودم که مرحوم حمید عاملی «بابای بچه ها که فخر خود را در قصه گویی برای آن ها می دانست و خنده های بلند و طولانی او برای بزرگ تر ها هم مشهور بود.» آمد و گفت: «من حدود چهل سال است آرزویی دارم.» گفتم چیست استاد؟! گفت: «سالهاست دوست دارم قصه های هزار و یک شب را و البته شاهنامه را برای مردم بگویم.»
گفتم: استاد آرزو بر جوانان عیب نیست. می توانید آرزوی خود را محقق کنید. ایشان با اشتیاق گفت: «از کی می توانم شروع کنم؟» گفتم از همین الآن. گفت: «جدی من از فردا آماده ام.» ایشان از اتاق بیرون رفت و فردا با پنج قسمت نوشته هزار و یک شب و سه قسمت شاهنامه وارد اتاقم شد، پنجشنبه ای بود در حین گفتگو متوجه شدم که شب تا صبح نخوابیده تا این کارها را بنویسد. با دیدن این اشتیاق من هم شروع کردم با ایشان و آقای دباغ، مدیر گروه برنامه ساز این برنامه ها، طراحی فرم برنامه و محتوای آن؛ یادم هست قرار شد شاهنامه ترکیبی از ورزش باستانی و شاهنامه باشد و ایشان با آقای «شیرخدا» همراهی کرده و این برنامه را کار کنند. اسم برنامه ی شاهنامه شد: «ورقی از دفتری هزار صفحه» و اسم برنامه ی هزار و یک شب شد: «یک شب از هزار و یک شب» کشمکش های زیادی داشتیم تا به این نام ها رسیدیم. اما تا آخر عمر حتی در حال بیماری برنامه «یک شب از هزار و یک شب» را ادامه می داد و حتی یادم هست دیگر ریه اش اجازه نمی داد نشسته برنامه اجرا کند و در برنامه های شبانه حدود دو ساعت سرپا می ایستاد پشت میکروفن برای مردم برنامه اجرا می کرد. حمید عاملی همیشه دم از عشق به مردم می زد و دوست داشت برای مردم کار کند، چون معتقد بود رادیویی که مردمی است متعلق به مردم می شود و با مردم زنده می ماند. شنیده شدن مردم ایران در رادیو جوان باعث شد رویکردهای برنامه سازی به سمت سهم دادن بسیار بیشتر از قبل به مردم و جوانان افزایش یابد و شنونده خود را در جغرافیای بزرگ ایران تعریف کنیم. در برنامه های عصرگاهی که در گروه اجتماعی رادیو جوان با مسئولیت محمد حسینی و سردبیری رضا ساکی شکل گرفت؛ این رویکرد عملیاتی شد و بعدها با ورود افسانه قیصرخواه که خودش چنین اندیشه ای را در برنامه های رادیو تهرانش عمل می کرد، خیلی گسترش پیدا کرد. با این شعار ما می خواستیم برنامه سازی از بین مردم شروع شود. مشکلات مردم به جای درونی شدن و یا انتظامی و امنیتی شدن داخلی شده و حل شوند. تا مهر و دلدادگی نسبت به وطن افزایش یابد.
در این فرایند می خواستیم سعی کنیم به رادیویی ملی دست پیدا کنیم که همبستگی ، پیوستگی و یگانگی ملی را تقویت کند و مردم احساس کنند در کشور حرفهایشان شنیده می شود و برآیند این حرکت افزایش امنیت نرم کشور شود.
به سبب این کارها، برنامه هایی برای رفتن به استان ها، شهرها و روستاها و مجامع، اجتماعات و فضاهای مختلف هم طراحی شد. مثلاً من و مهران دوستی و مهدی شاهرضایی به زاهدان رفتیم و تا رسیدیم بمب در اتوبوس بچه های سپاه منفجر شد و ۱۳ نفر از پاسداران عزیز انقلاب به شهادت رسیدند که در نوع خود، خاطرات عجیبی است که روزی درباره آن می نویسم.
اما «شنیده می شوید» فکر کنم تنها شعار رسانه ای است که براساس هویت و ماهیت رسانه ای و تعاریف متفاوت در یک کار جمعی تجربه ای از برنامه سازی را بنا نهاد که بنده نامش را «برنامه سازی پیشرو مردم نهاد» می گذارم که روزی درباره قواعد و اندیشه های حاکم و مشکلات و معضلات آن می نویسم.

پی نوشت:
*بخشی از تیم قدرتمند گویندگان در سالهای مدیریت در رادیوجوان (به ترتیب الفبا)
رضا آفتابی/لاله اکبری/سعید پورمحمودی/هستی دخت توکل/فرزاد حسنی/مهتاب خضرایی/وحید جلیلوند/بنفشه رافعی/رضا رشیدپور/نیما رئیسی/امید زندگانی/مهران دوستی/اشکان صادقی/فاطمه صداقتی/علی ضیاء/نیما کرمی/فریدون محرابی/فرشید منافی/مریم واعظ پور/زهره السادات هاشمی

*مدیران رادیو جوان قبل از گیل آبادی:
۱- دکتر لطیف ۲- دکتر نوری ۳- دکتر شهرام گیل آبادی

*مدیران رادیو جوان بعد از این مقطع:
۴- احمدی افزاری ۵- احمدپور مبارکه

*مدیران گروه ها و بعضی از مسئولین شبکه در زمان گیل آبادی:
نوراله مرادی / عبدالکریم خیامی/ یداله گودرزی/ حمیدرضا صحراگرد/ علی سیفی/ ناصر عابدینی/ مجید حسینی/ فرامرز طهماسبی/ دانش صبح خیز/ عباس نعمتی/ افسانه قیصرخواه/ پیمان آدینه وند/ سید حسین حسینی/ وحید یامین پور/ سید حسن حسینی/ شیرین ترکمندی/ عباس رجب سلمانی/ مقدم/ رضا بحرالعلوم / امیرهوشنگ آذردشتی / ندا سلیمانی/ جواد شفق

سه تابلواز توالت

اسفند ۱۵م, ۱۳۹۰ by شهرام گیل آبادی

تابلو اول: آدم مهمی که می ماند…

جایی رفته بودم کار کنم، یک ماه در آنجا بنایی می ساختند. شاید صدها فرغون خاک از داخل اتاق رئیس بیرون کشیدند. هر روز چند کارگر از صبح می آمدند و خسته و کوفته، عصر با اتمام وقت کارِ کارمندان می رفتند. بین کارمندان شایعه شده بود که در دیوارهای ساختمان گنج پیدا شده است. بعد از یک ماه، دیدم دری تازه به مجموعه درهای رئیس اضافه شده است که این در بعدها، شخصیت مهمی شد، چون کلید آن دست رئیس دفتر بود و فقط برای رئیس باز می­شد و چند صباحی بعد برای بعضی همکاران کنجکاو- عقده شد، که پشت در چیست؟ تا فهمیدند یک توالت است. طبقه ما برای ۴۰۰ نفر کارمند ۳ توالت داشت و برای یک رئیس یک توالت…

کمی بعدتر که این فهم ایجاد شد که این در، در گنجخانه نیست، سئوالات عوض شد و همکاران کنجکاو می پرسیدند: بلأخره این توالت چه نوع توالتی است؟ کاش می شد داخلش را دید…!

تابلو دو: کی رئیس می شوی؟!

روزی فهمیدم هر کسی بخواهد خیلی رئیس باشد بجز یک دفتر کار، باید یک ماشین با راننده، یک آبدارچی و یک توالت شخصی داشته باشد که حتی اگر کسی تنگش شود می داند که از آن نباید استفاده کند. کاندیدایی برای راهیابی به خانه ملت، ۵۰۰میلیون تومان هزینه کرد تا یک ماشین و یک توالت و یک آبدارچی داشته باشد!

ابهت رئیس به این است که هیچ وقت – وقت ندارد؛ کسی که تلفن می زند پشت خطش باید بماند، اگر با کسی کار داشت باید بگوید تلفن همراه آن را بگیرند و آنقدر پشت خط معطلش کنند که یک برنامه رادیویی یا یک آهنگ کامل را بشنود و از همه مهمتر رئیسی که از این درهای برقی کنترل­ دار نداشته باشد که رئیس نیست؛ از همه ی این چیزها که بگذریم از توالت که آدم مهمی در ریاست می شود، نمی شود گذشت. کسی را دیدم مردم را خرید و فروش می کرد. موفنگی ای ۲۰۰۰ تومان (حدود یک دلار! البته به قیمت حالا، برای فردا تضمینی نیست!) قیمت خودش را گرفت و در اوج رضایت شناسنامه­ اش را به زورمداری داد تا با آن خانه ملت را تسخیر کند. درویشی آهی کشید و گفت: گرفتن آزادی از مردمی که نمی خواهند برده باشند، سخت است اما دادن آزادی به مردمی که می خواهند برده بمانند، سخت تر. دست بر قضا، دست صدای مشکوک ملت شکست و متخصص اورتپد توصیه کرد این دست تا دو ماه باید، در گچ بماند. این شد که دست­ شکسته به خودش رای نداد!

تابلو سه: رؤسای خاکی آبگوشت می خورند و عقیده­ ای به توالت ندارند

آدمهایی که رئیس هستند، آدم­های عادی هستند، حتی اگر عکس آن ثابت شود، عدالت شما و فهمتان زیر سئوال است! کسی می گفت این آدم و فرشته اینقدر رئیس است که در یک جای یک میلیونی دومیلیون نامه جواب داده است؛ راه می رود، می خندد، نفس می­کشد و البته گوجه مصرف می­کند؛ قسم می خورد که دیده آبگوشت خورده است و از همه مهمتر عقیده­ ای به توالت اختصاصی ندارد. به همین دلیل شایعه شده است که در همه موضوعات کارشناس است. اما بنده خدا را می گویند که فرصت خلوت و فکر کردن ندارد، کسی از همکارانش که توالت بزرگی دارد دائم به جای این رئیس فکر می کند، دوستی می­ گفت: دوستش سامسونیتی دارد که هر روز با آن به اداره می­ آید، البته شایعه شده که لباس های استخرش را در داخل این کیفِ مارک معروفش می­ گذارد. اما گروهی دیگر می­ گویند: نتایج فکرش را اینور و اونور می­ کند. آدم متفکری به نظر می رسد! عینک دارد…

آفتابهِ شخصیت خودش را از توالت اخذ می­ کند و آنقدر معروف می­شود که «آفتابه­ دزد» سر زبانها می­افتد؛ این توالت شخصیت­ بخش، به فرنگی­ ها هم معروفیت می­ دهد اما کیفی که توالت ایرانی دارد به هیچ وجه فرنگی آن ندارد. لحظه به لحظه به نوروز نزدیک می شویم. نوروز یعنی روزی نو. کسی در یک تاریخ نوروزی روی دیوار می نوشت: «کوفیان مردند اما اخلاق کوفی با تیغ برهنه­ ای روبروی حقیقت ایستاده تا جهل جماعت را در قتلگاه به نمایش بگذارد.» چقدر خوب است که نوروز بیاید و به اندازه ماهی قرمز کوچک دربندمان هوای بهاری را در سینه ها پرکنیم.

برای مسافران نوروزی دستشویی­ ساختن امر مهمی است، روزی بسیاری از مسئولین درمورد این موضوع، با رسانه­ ها، مصاحبه­ می­ کردند. خبرهایی از این موضوع مهم و بودار تولید شد تا جایی پیش رفت که گروهی از توالت، «نان» در می­ آورند. آن زمان توالت­ سازی تبدیل به یک «نهضت» شد و اما پول درآوردن از توالت، یک «شغلِ رسمی». یک پول­ درآر حرفه­ ای توالتی آرزو می­ کرد؛ برای اینکه در این امر مهم مردمی، تسهیل صورت گیرد. معنا ندارد در جامعه­ ای که نماینده دارد آدم­ ها در عسروهرج باشند. روزی آبریزگاه­ هایی باید ساخته شود که آدم­ها تندتند توالت بروند و تندتند پول بدهند.

 در تاریخ آورده­ اند: همیشه توالت مهم بوده است، خیلی از قتل­ های آدم­ های مهم، توالتی پیش­ آمده است و عجب آدم مهمی است این توالت بزرگوار…

در بلاد فرانس نمایندگان زیادی را در توالت، کشته­ اند چون این آسایشگاه، تبدیل به دغدغه شد، فرانسوی­ های سیاسی همیشه خود را خیس می­ کردند تا اینکه عطر اختراع شد. دیگر بوی سیاست عالم را بر نمی داشت. جالب است که سیاست خوشبو شد! از آن به بعد درویش تا آدم های صادقی را می­ دید می­ گفت: «اگر می­ خواهی صدای ملت باشی، بنده باش و بگو خدا برای من کافیست. اگر می­ خواهی صدایی مشکوک باشی، تنها یک صدا باش و برای صداشدن کافیست ۵۰۰ میلیون تومان هزینه کنی و از منطق مشاء استفاده کنی و صدای بعضی چیزها را درنیاوری!»

اِ ببخشید کلید توالت را آوردند! می ترسم فرصت تامل را از دست بدهم…

یک، دو، سه… خدا به اندازه همه آدم های روی زمین خداست

آذر ۲۲م, ۱۳۹۰ by شهرام گیل آبادی

فایده نداره، باید تا هفت بشماری. اگه می­تونی با خودت خداحافظی کن، شاعری را دیدم وقتی مرد، کتابش رو روی سینه اش خاک کردند. پهلوانی می­گفت: بالاترین شجاعت، ترس از خداست، هر کس از خدا بترسد، از کسی نمی ترسد. ترس از خدا ما را در دامن خدا می اندازد. مثل بچه­ ای که وقتی می ترسد، خودش را در دامن مادرش می­ اندازد و هیچ کس را دیگر حریف خودش نمی­بیند. پهلوان هزیان می­گفت… می­گفت: «وای به روزی که پدری جلوی بچه اش، از روزگار کتک بخورد، تمام حرکت انتقالی و وضعی زمین به هم می خورد. آدم در این شرایط باید نماز وحشت بخواند.»

تلفن زنگ زد، تلفن را برداشت، صدایش تغییر کرد، صدا نازک شد، صدایش می لرزید، آنقدر آمپرش بالا رفت که شک کردم این همان دوستی ست که همه می­شناسیمش! گوشی تلفن را سر جایش گذاشت، پرسیدم کی بود؟ گفت: رئیس… چند لحظه مکث کرد، شروع کرد به لیچارگفتن. مطمئن شدم ایشان همان دوست شفیق خودمان است. «حرفهایی می زنه، زور میگه، ظلمه دیگه، اگه می تونستم جررش…» … چند دفعه تجربه کرده اید؟

وقتی می­خواهیم یک آدم مهمی را ببینیم چند دفعه تمرین می­کنیم؟! چه لباسی می پوشیم؟! با خودمان چه جوری جملات را قطار می­کنیم؟! آخرش هم وقتی به او می­رسیم چه حال و روزی داریم؟! من خودم دیدم آدم­ها پشت دوربین قبل از شروع یک برنامه چطور بودند و جلوی دوربین چطوری… ؟!

کسی را حق نداریم مسخره کنیم. با خودم هستم! چشمان دریده شما آدم را چیزخور می­کند!

اگر میکروفن یک گزارشگر جلوی ما سبز شود، می­فهمیم چندمرده حلاجیم… خیلی اوقات فکر می کنم اگر اینقدر که از میکروفن می ترسیدیم یا از دوربین برنامه زنده، از خدا هم می ترسیدیم، چه گلستانی می توانست بشود این دنیا…! یادش به خیر «دختر لر» وقتی به تهران رسید، گفت: «جعفرآقا… تهرون تهرون که میگن اینه؟!» فکر می کرد به یک گلستان رسیده است.

اگر در دوره شمر و یزید هم برنامه زنده بود و دوربین جلوی آنها می­رفت، شاید استراتژی جنگی آنها تغییر می کرد و آنها هم می توانستند گلستان را تجربه کنند. من خیلی­ها را دیده ام که جلوی دوربین خوش اخلاق شدند، لبخند زدند و تند تند طرح دادند و آمار ساختند. کسی حق خندیدن ندارد! هر کس خواست نیشخند بزند، آن آدم را جلوی چشمش تصور کند و با خودش تکرار کند که : بگم…؟ خودش را جلوی دوربین تصور کند. راستی چرا خدا برای بنده اش کافی نیست؟

مگه خودش در سوره مبارکه مائده نگفته «الیس الله بکاف عبده» آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!

«اللهم یا شاهد کل نجوی»

آبان ۱۶م, ۱۳۹۰ by شهرام گیل آبادی

«اللهم یا شاهد کل نجوی»

به لطف خدا وکرم امیرالمومنین ، باب علم الهی ، که رسول نور فرمود: «انا مدینه العلم وعلیٌ بابها»
یَا نُورَ النُّور        «میرمست و خواجه مست و یار مست و اغیار مست»
یَا مُنَوِّرَ النُّور      «آب مست و باد مست و خاک مست و نار مست»
یَا خَالِقَ النُّور     «روح مست و عقل مست و وهم مست و اسرار مست»
یَا مُدَبِّرَ النُّور      «از تجلی جمالت شد دل هُشیار مست »
دلدادگی و ژرف اندیشی در هر هنر اسلامی، دورنگاه هر اندیشه ورزی را به سمت نقش مایه هایی تجلی یافته از خالق اندیشه و نور جلب می کند:   « الله نور السموات و الارض »
خـیال روی تـو در کـارگاه دیده کشیدم
به صورت تو نه نگاری دیدم و نه شنیدم
جان مایه  هنر هنرمند اسلامی ، سلم و راستی است که این صانع شریف، ندای «سلام قولً من رب رحیم» را با گوش جان می شنود و برای اینکه قابلیتی برای پرواز خیال و رسیدن به الهام کسب کند خود را تخلیه می کند از هر آن چیزی که غیر خداست. خود را جلا می¬دهد به نور خدا و حل می-شود در خدا.

«دوست نشسته در نظر، مـن به کجا نظر کنم؟
دوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر کنم؟»
به قول بیدل دهلوی، این انسان معتقد است: «الفت تن باعث فکر پریشان دل است»
با این اعتقاد، خدمت به خلق را عبادت دانسته، و عبادتش را معطوف به تجلی جلوه¬ای از اسماء حضرت حق؛ آثار این بنده خاکی، هزاران بند می¬گشاید تا جایی که از خود به حقیقت مطلق هستی می¬رسد، نه از خود به خود!
زین دو هزاران من و ما، ای عجبا من چه منم؟
گوش بنه عربده را، دست منه بر دهنم
چون که من از دست شدم ،در ره من شیشه منه
ور بنهی، پا بنهم، هر چه بیابم شکنم
این جشن شریف، جشن درنگ در کرامت انسانِ خداست؛ این جشن شریف، شرافتش را از کلمه اللهی می¬گیرد که بر لوح جانمان حک است:     «کلمه الله هی علیا…»
این حلقه قصد دارد، با راهبرد: «انما ولیکم الله و رسوله والذین امنوا الذین یقیمون الصلوه و یوتون الزکوه و هم راکعون» هنرمندانِ اسلامی را دور چشمه «تسنیم» جمع کند.
« وَمِزَاجُهُ مِن تَسْنِیمٍ  عَیْنًا یَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَبُونَ »
می خواهیم، به لطف خدا و عمق معنایی و شکوه همزمانی و درزمانی هنراسلامی در جهان اسلام «الهام بخش» و در عصر سرگشتگی انسان و عالمش؛ عالم هنر را به علمی که می فرماید «هوالذی لا اله الا هو عالم غیب و الشهده، هو الرحمن الرحیم»  توجه دهیم ، که هیچ زلالی، زلال چشمه نور الهی نمی شود.
«یَا نُورَ النُّورِ   یَا مُنَوِّرَ النُّورِ   یَا خَالِقَ النُّورِ   یَا مُدَبِّرَ النُّورِ    یَا مُقَدِّرَ النُّورِ   یَا نُورَ کُلِّ نُورٍ»

هر چیزی تمام می شود نقطه می گذارند.

آبان ۱م, ۱۳۹۰ by شهرام گیل آبادی

مدیران کل پنجشنبه جمعه تعطیل اند اما سربازان شبها هم تعطیل نیستند نقطه. امروزها انحراف یک کلاس است ویرگول، هر کس منحرف است آدم با شخصیتی است ویرگول، علامت تعجب! یک آدم منحرف رئیس هم می تواند باشد نقطه. بیشتر از این هم می تواند رشد کند ویرگول، انحراف مثل دایره ای می ماند که آدمها را دور خودشان نمی چرخاند ویرگول، دایره دور آدمها می چرخد نقطه. راستی تو منحرفی علامت سؤال؟ من آدمی را دیدم که در یک حراجی یک انسان را با تمام وجودش خرید و بعد از این خرید همه از او تعریف کردند ویرگول، و به عنوان یک خدمتگزار به جامعه انسانی آن آدم را دست به دست فروخت نقطه. علامت تعجب! آدمی الآن نیست قبلاً بود که شبها را در تسخیر خود گرفته بود و با آنچه که همه حرف نمی زنند حرف می زد اما بعدها فهمیدم که خوارج هم همه اهل شب بی علی بودند نقطه. این آدم الآن زنگوله کاروان شده است نقطه. راننده تاکسی می گفت نقل قول: مونس ما را خفه کردند نقطه. دختر و پسری عقب ماشین چیک تو چیک بودند و نفهمیدند ویرگول، پیره مردی که عقب نشسته بود گفت علامت نقل قول: خدا رحمتش کند نقطه. من که جلو نشسته بودم کنجکاو شدم که این مونس چه کسی بوده علامت تعجب! راننده CD ترانه ای داخل ضبط ماشین گذاشت و گفت علامت نقل قول: خدا از سر تقصیر این گروه انحرافی نگذرد هر کس برای این کشور و مردم حرف می زد خفه اش کردند ویرگول، از روزی این رادیو جوان را کشتند نقطه ویرگول؛ برای اینکه زنده بمانم همانجا از تاکسی پیاده شدم نقطه. راستی نشانه ها علامت های اختیاری اند که در دل سیستم تعریف می شوند نقطه. نقطه ویرگول؛ علامت تعجب! علامت سؤال؟ علامت نقل قول: نقطه ویرگول؛ نقطه آدم مهمی است نقطه. هر چیزی می خواهد تمام شود آخرش نقطه می گذارند نقطه. رادیو جوان هم تمام شد نقطه. و گروه انحرافی …