مورچه ها، هم کرگدن می شوند
۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۲ به قلم شهرام گیل آبادیآدمهای چرک در عالم، خود را در چیزی غلطاندهاند که با آب، آتش، خورشید و خاک هم پاک نمیشوند.
فساد مثل شیری است خوردنی که حتی یخچال هم برایش درمانی نیست. فساد یعنی ۳۰۰۰ میلیارد تومان که از نخورده بگیری و به خورده بدهی، تا عدالتی تازه تعریف شود. فساد یعنی چیزی یا شیئی جوهرش به سمت چرکی شدن تغییر پیدا کند. فساد یعنی کشور را یازده روز ول کردن و خانهنشین شدن. فساد یعنی قاتل بچههای مردم راست راست بگردد و ضرب شستش، مسئولیت بزرگترین خزانهی سرِ پیری مردم را به او بدهند. فساد یعنی مغلطه کردن، بازی با آمار و ارقام و از پراید رستم ساختن. فساد یعنی در زمستان ترانهی بهار خواندن.
فساد شخصیت بسیار محترمی است. و فاسد روزی مورد حمایت تمام سایتهای خبری خودساخته بود.
فساد یعنی ۲۵۰۰ جشن به نشانهی جشنهای ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی در سایتهای تاریخی کشور گرفتن. فساد یعنی بیداری انسانی به جای بیداری اسلامی و فساد یعنی بهار عربی و … راستی این بهار تازه ساخته با بهار عربی و این جشنهای ۲۵۰۰گانه با جشنهای ۲۵۰۰ ساله نسبتی دارند؟ آیا پسر خاله هستند؟ آیا پسرخاله نیستند؟ آیا نسبتی سببی دارند یا نسبتی نسبی دارند؟ آیا، آیا؟
متأسفانه امروزه خیلیها خرید و فروش میشوند. بعضیها به قیمت یک سرسیری، بعضیها به قیمت مقداری سیبزمینی و یکی به نرخ گوجه فرنگی. امّا در این سرزمین افسانهای که من در آن زندگی میکنم صدای گنجشکها ابدی است. گنجشک یعنی آزادگی،…
ما کوچههای بنبست افراط و تفریط را میشناسیم. (نشانی: از روی کوچهی عشاق رد میشوی، مردم را له میکنی، به سفرههای خالی میرسی و آدمهای قدکشیده خودمحور را که حتّی کمباین هم آنها را نمیتواند درو کند، میبینی.)
من وقتی آزادهام که صدای کوه را بشنوم. ما اهل کوهستان سیبزمینیخو نیستیم. سیبزمینیشناس رگ در بدنش نیست. ما عادت کردهایم به شرافت بلوط زاگرس؛ آدمهایی که هر احمد را مانند احمد دیدند و هر نامه را نامهی حق؛ امروز که هیچ، فردا هم باید جواب دهند. فردا نزدیک است. فردا یعنی خدایی که حسابرسها با چرتکه صورتحساب دستش دادهاند.
خدا یعنی آرامش لحظههای تنگ. امروز خدا را دیدم. خدا برای مردم کارت پستال لبخند فرستاد.
وقتی مورچه از راه رفتن ماند، از خودش پرسید: «راستی مورچهها هم کرگدن میشوند؟» روزی این سؤال را گنجشک از خودش پرسید و شد. پس اگر آدمی را دیدید که کرگدن شده، بدانید روزی از خودش پرسیده و با قاطعیت به خودش جواب داده که اصلاً امکان ندارد. تمام آدمها حیوان هستند، مگر اینکه تصمیم بگیرند آدم باشند. خدا به تمام آدمهای روی زمین دو تا پا داده که روی توپ زمین راه بروند و سعی کنند تعادل خودشان را حفظ کنند. اگر آدمی تعادلش را از دست بدهد، کمکم دارد کرگدن میشود. کرگدنها هم بدنام شدهاند. طفلی این حیوان پوست کلفت که دیگر نمیداند از دست انسان آرزو کند به چه چیزی تبدیل شود.
فعلاً وقت شادی سرخوشی است، چون ۶۰ لیتر بنزین نوروزی در کارت بنزینی ریخته شدهاست. نوروز با بنزین یعنی انتخابات با سیبزمینی. سیبزمینی یعنی کوکو، تاسکباب و یا آبگوشت بالقوّه. آبگوشت بدون سیبزمینی مثل فلسفه بیمشائیون، مثل دولت بدون اصل رئیس، مثل مدال درجهی یک فرهنگ و هنر بر سینهی نان خشکی به جای امثال حافظ و سعدیها در سرزمین مولوی و جسارتاً ملاصدرا… البتّه همهی نان خشکیهای عالم آدمهای شریفی هستند که از نان، نان در میآورند. مثل کارمندان بانک که از پول، پول در میآورند.
روزی نان خشکی محل ما باربر فرهیختهای شده بود. یک بار کتاب به تورش خوردهبود. بار علم کمرش را ناقص کردهبود و به تمام تمامیتش فشار آوردهبود. میگفت: «کتاب باعث بدبختی بشر است. هم سنگین است و هم هر چه بیشتر میدانی، میفهمی که نادانی.» بعد از اینکه این مصرع را گفت، رفت و تا آخر عمر نان خشکی باقی ماند.
کوچه بن بست یعنی، سکوت فرهنگی، یعنی با شعار سازندگی مردم را، فرهیختگان را با چسب روی دهانشان سرگردان کردن، یعنی بت پرستی فرانو، یعنی یادمان باشد، نباید مثل قورباغه، حافظه کوتاه مدت داشته باشیم. یعنی یادمان باشد که فقیر و غنی کیلومترها از هم جدا شدند. امروز ابراهیم وار باید بت افراط و تفریط را شکست. افراط عدالت محور با عدالت شخصی و خودباور که سههزار میلیارد از نخورده به خورده میدهد و تفریط سانتیمانتال که به دست بورژواها شلاق مستی هدیه می کند. امروز کوچه عشاق بن بستی است، که به جای ورود ممنوع، خروج ممنوع آن را شاخص کرده است.
آدرس دادن به کسانی که به دنبال جایی میگردند بسیار لذتبخش است. مانند پیدا کردن یک آدرس؛ در جاهایی که مثل شهرهای بزرگ. جامعهشناسان میگویند باید از سه نفر آدرس پرسید، چون بعضی آدمها ساخته شدهاند که به جای مقصد، بیراهه نشان دهند. آدم از هر کسی نباید راه آشنایی بخواهد. آشنایی راه کار هر کسی نیست. راهآزموده میخواهد راه.
نان خشکی فرهیخته محل ما که یکدست بلور شده بود، بارها مدال درجهی یک فرهنگ و هنر را نپذیرفت و این نان خشکی بارها هیچ کاری به بهای سیبزمینی انجام نداد. پای آدمهای چروک را اینجا باید خالی کرد و یاد آدمهای چرک را اینجا باید گرامی داشت. مگر یادبودها چگونه شکل میگیرند؟ آدمهای خشکیده به در نیاز دارند، آدمهای مانده و رانده هم میخواهند. پس ۱۰۰% موضوع حل است. یکی نردهبام میشود و یکی بالا میرود.
عجب احساسی است این احساس تکلیف. چند روزی است که چشمانم را بستهام و منتظرم که بیاید این لامذهب. میخواهم وقتی آمد اعلام کنم که آمد. یادم هست کودک بودم یا شاید نوجوان، در زمان جنگ فرماندهی گفت: «الآن وقت جهاد است. نکند کشاورز احساس تکلیف را در کشاورزی ببیند، سلمانی در سلمانی، نانوا در نانوایی.» این فرمانده نگفت، امّا فکر کنم قبلاً این حرف را حضرت علی (ع) گفتهبود. فکر کنم این حرف یعنی زمان به معنای ساعت مچی روی دست راست و برای خوشتیپها روی دست چپ نیست. زمان یعنی داشتن فهم زمان، یعنی زمانفهمی، به عبارتی یعنی اگر زمان را نفهمی، نفهمی و باید با سیبزمینی رأی جمع کنی و باید با سیبزمینی رأی بدهی. زمانفهمی یعنی نان خشکی محل ما که در هر خریدش خدا برای خودش میخرد، نه اینکه نان به نرخ روز بخرد. این نان خشکی شریف، صد سال است دکان دونبش ندارد و وقتی جوانی را با ۴۰۰۰ میلیارد یورو و سی سال سن میبیند، گونی سیاهش را برمیدارد و در سیاهی خود را گم میکند. نه مثل بعضیها که سیاهه اعتباراتشان را میبرند تا مهر شود.
جوانان عزیز سی ساله مانند مرغ یخزده خود را ارزان حساب نکنند، امّا فکر نکنند که ۴۰۰۰ میلیارد یورو که معادل حدود فروش نفت ایران در سال است از کجا آمدهاست؟ چون اگر به آمدنش فکر کنند، باید به رفتنش هم فکر کنند. پس میشود هیچی به هیچی. یعنی نه کسی طلبکار و نه کسی بدهکار میشود به عبارتی.
خدا همه جا هست و خدا حتی درون ما هم هست و خدا حتی از رگ گردن هم به ما نزدیکتر است. چقدر تنهایی آزاردهنده است و چقدر در گوشم صداست. از صدای مردان سبیل تا بناگوش دررفته گرفته تا زنان موجی، در قوطی این سر همه چیز پیدا میشود. به اندازهی یک عمر صدا شنیدهام و صدای یک عمر در گوشم بایگانی شدهاست. صدای خدا از آن دسته صداهاست که کمتر فایلش را سیو کردهام. تمرکز موجهای کوتاه و بلند بر یک زمین بیخداست. وای به روزی که صداهای سیو شده را پخش کنم. اما وقتی خدا، ستار است، من چرا قهار باشم؟