آذر ۲۲م, ۱۳۹۰ by شهرام گیل آبادی
فایده نداره، باید تا هفت بشماری. اگه میتونی با خودت خداحافظی کن، شاعری را دیدم وقتی مرد، کتابش رو روی سینه اش خاک کردند. پهلوانی میگفت: بالاترین شجاعت، ترس از خداست، هر کس از خدا بترسد، از کسی نمی ترسد. ترس از خدا ما را در دامن خدا می اندازد. مثل بچه ای که وقتی می ترسد، خودش را در دامن مادرش می اندازد و هیچ کس را دیگر حریف خودش نمیبیند. پهلوان هزیان میگفت… میگفت: «وای به روزی که پدری جلوی بچه اش، از روزگار کتک بخورد، تمام حرکت انتقالی و وضعی زمین به هم می خورد. آدم در این شرایط باید نماز وحشت بخواند.»
تلفن زنگ زد، تلفن را برداشت، صدایش تغییر کرد، صدا نازک شد، صدایش می لرزید، آنقدر آمپرش بالا رفت که شک کردم این همان دوستی ست که همه میشناسیمش! گوشی تلفن را سر جایش گذاشت، پرسیدم کی بود؟ گفت: رئیس… چند لحظه مکث کرد، شروع کرد به لیچارگفتن. مطمئن شدم ایشان همان دوست شفیق خودمان است. «حرفهایی می زنه، زور میگه، ظلمه دیگه، اگه می تونستم جررش…» … چند دفعه تجربه کرده اید؟
وقتی میخواهیم یک آدم مهمی را ببینیم چند دفعه تمرین میکنیم؟! چه لباسی می پوشیم؟! با خودمان چه جوری جملات را قطار میکنیم؟! آخرش هم وقتی به او میرسیم چه حال و روزی داریم؟! من خودم دیدم آدمها پشت دوربین قبل از شروع یک برنامه چطور بودند و جلوی دوربین چطوری… ؟!
کسی را حق نداریم مسخره کنیم. با خودم هستم! چشمان دریده شما آدم را چیزخور میکند!
اگر میکروفن یک گزارشگر جلوی ما سبز شود، میفهمیم چندمرده حلاجیم… خیلی اوقات فکر می کنم اگر اینقدر که از میکروفن می ترسیدیم یا از دوربین برنامه زنده، از خدا هم می ترسیدیم، چه گلستانی می توانست بشود این دنیا…! یادش به خیر «دختر لر» وقتی به تهران رسید، گفت: «جعفرآقا… تهرون تهرون که میگن اینه؟!» فکر می کرد به یک گلستان رسیده است.
اگر در دوره شمر و یزید هم برنامه زنده بود و دوربین جلوی آنها میرفت، شاید استراتژی جنگی آنها تغییر می کرد و آنها هم می توانستند گلستان را تجربه کنند. من خیلیها را دیده ام که جلوی دوربین خوش اخلاق شدند، لبخند زدند و تند تند طرح دادند و آمار ساختند. کسی حق خندیدن ندارد! هر کس خواست نیشخند بزند، آن آدم را جلوی چشمش تصور کند و با خودش تکرار کند که : بگم…؟ خودش را جلوی دوربین تصور کند. راستی چرا خدا برای بنده اش کافی نیست؟
مگه خودش در سوره مبارکه مائده نگفته «الیس الله بکاف عبده» آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!
موضوع: عمومی | ۲۸ دیدگاه »
آبان ۱۶م, ۱۳۹۰ by شهرام گیل آبادی

«اللهم یا شاهد کل نجوی»
به لطف خدا وکرم امیرالمومنین ، باب علم الهی ، که رسول نور فرمود: «انا مدینه العلم وعلیٌ بابها»
یَا نُورَ النُّور «میرمست و خواجه مست و یار مست و اغیار مست»
یَا مُنَوِّرَ النُّور «آب مست و باد مست و خاک مست و نار مست»
یَا خَالِقَ النُّور «روح مست و عقل مست و وهم مست و اسرار مست»
یَا مُدَبِّرَ النُّور «از تجلی جمالت شد دل هُشیار مست »
دلدادگی و ژرف اندیشی در هر هنر اسلامی، دورنگاه هر اندیشه ورزی را به سمت نقش مایه هایی تجلی یافته از خالق اندیشه و نور جلب می کند: « الله نور السموات و الارض »
خـیال روی تـو در کـارگاه دیده کشیدم
به صورت تو نه نگاری دیدم و نه شنیدم
جان مایه هنر هنرمند اسلامی ، سلم و راستی است که این صانع شریف، ندای «سلام قولً من رب رحیم» را با گوش جان می شنود و برای اینکه قابلیتی برای پرواز خیال و رسیدن به الهام کسب کند خود را تخلیه می کند از هر آن چیزی که غیر خداست. خود را جلا می¬دهد به نور خدا و حل می-شود در خدا.
«دوست نشسته در نظر، مـن به کجا نظر کنم؟
دوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر کنم؟»
به قول بیدل دهلوی، این انسان معتقد است: «الفت تن باعث فکر پریشان دل است»
با این اعتقاد، خدمت به خلق را عبادت دانسته، و عبادتش را معطوف به تجلی جلوه¬ای از اسماء حضرت حق؛ آثار این بنده خاکی، هزاران بند می¬گشاید تا جایی که از خود به حقیقت مطلق هستی می¬رسد، نه از خود به خود!
زین دو هزاران من و ما، ای عجبا من چه منم؟
گوش بنه عربده را، دست منه بر دهنم
چون که من از دست شدم ،در ره من شیشه منه
ور بنهی، پا بنهم، هر چه بیابم شکنم
این جشن شریف، جشن درنگ در کرامت انسانِ خداست؛ این جشن شریف، شرافتش را از کلمه اللهی می¬گیرد که بر لوح جانمان حک است: «کلمه الله هی علیا…»
این حلقه قصد دارد، با راهبرد: «انما ولیکم الله و رسوله والذین امنوا الذین یقیمون الصلوه و یوتون الزکوه و هم راکعون» هنرمندانِ اسلامی را دور چشمه «تسنیم» جمع کند.
« وَمِزَاجُهُ مِن تَسْنِیمٍ عَیْنًا یَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَبُونَ »
می خواهیم، به لطف خدا و عمق معنایی و شکوه همزمانی و درزمانی هنراسلامی در جهان اسلام «الهام بخش» و در عصر سرگشتگی انسان و عالمش؛ عالم هنر را به علمی که می فرماید «هوالذی لا اله الا هو عالم غیب و الشهده، هو الرحمن الرحیم» توجه دهیم ، که هیچ زلالی، زلال چشمه نور الهی نمی شود.
«یَا نُورَ النُّورِ یَا مُنَوِّرَ النُّورِ یَا خَالِقَ النُّورِ یَا مُدَبِّرَ النُّورِ یَا مُقَدِّرَ النُّورِ یَا نُورَ کُلِّ نُورٍ»
موضوع: عمومی | ۱۴ دیدگاه »
آبان ۱م, ۱۳۹۰ by شهرام گیل آبادی
مدیران کل پنجشنبه جمعه تعطیل اند اما سربازان شبها هم تعطیل نیستند نقطه. امروزها انحراف یک کلاس است ویرگول، هر کس منحرف است آدم با شخصیتی است ویرگول، علامت تعجب! یک آدم منحرف رئیس هم می تواند باشد نقطه. بیشتر از این هم می تواند رشد کند ویرگول، انحراف مثل دایره ای می ماند که آدمها را دور خودشان نمی چرخاند ویرگول، دایره دور آدمها می چرخد نقطه. راستی تو منحرفی علامت سؤال؟ من آدمی را دیدم که در یک حراجی یک انسان را با تمام وجودش خرید و بعد از این خرید همه از او تعریف کردند ویرگول، و به عنوان یک خدمتگزار به جامعه انسانی آن آدم را دست به دست فروخت نقطه. علامت تعجب! آدمی الآن نیست قبلاً بود که شبها را در تسخیر خود گرفته بود و با آنچه که همه حرف نمی زنند حرف می زد اما بعدها فهمیدم که خوارج هم همه اهل شب بی علی بودند نقطه. این آدم الآن زنگوله کاروان شده است نقطه. راننده تاکسی می گفت نقل قول: مونس ما را خفه کردند نقطه. دختر و پسری عقب ماشین چیک تو چیک بودند و نفهمیدند ویرگول، پیره مردی که عقب نشسته بود گفت علامت نقل قول: خدا رحمتش کند نقطه. من که جلو نشسته بودم کنجکاو شدم که این مونس چه کسی بوده علامت تعجب! راننده CD ترانه ای داخل ضبط ماشین گذاشت و گفت علامت نقل قول: خدا از سر تقصیر این گروه انحرافی نگذرد هر کس برای این کشور و مردم حرف می زد خفه اش کردند ویرگول، از روزی این رادیو جوان را کشتند نقطه ویرگول؛ برای اینکه زنده بمانم همانجا از تاکسی پیاده شدم نقطه. راستی نشانه ها علامت های اختیاری اند که در دل سیستم تعریف می شوند نقطه. نقطه ویرگول؛ علامت تعجب! علامت سؤال؟ علامت نقل قول: نقطه ویرگول؛ نقطه آدم مهمی است نقطه. هر چیزی می خواهد تمام شود آخرش نقطه می گذارند نقطه. رادیو جوان هم تمام شد نقطه. و گروه انحرافی …
موضوع: عمومی | ۲۳ دیدگاه »